2+2

   فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                    
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 22:34 توسط مدیر وبلاگ

یکی از روزهای شیرین کارآموزی مثل همیشه  از بدو ورودمون به بخش به کار جذاب شرح حال گیری مشغول شدیم. 

استاد ازمون خواست هرکدوممون یه مریضو انتخاب کنیم و من هم که عاشق شرح حال گرفتن بودم (!) عمدا یه مریض ترکمن رو (که ماشالله تعدادشون توی بخش به شمار موهای سر میرسه) ، انتخاب کردم تا به بهونه اینکه زبونشو نمیفهمم از زیر این کار دربرم.

خلاصه رفتم به استاد گفتم.مژگان که اون موقع کنار استاد وایستاده بود گفت:"من یه کم ترکی بلدم بیا با هم بریم من میشم مترجمت". 

تو دلم بهش کلی بد و بیراه گفتم و به ناچار باهم همراه شدیم.بعد از سلام و احوالپرسی رفتیم سر سئوالات اصلی شرح حال.با این که مترجمم خیلی مبتدی بود و زیاد هم از زبون ترکی چیزی نمی دونست ولی به خوبی میتونست حق مطلبو برسونه و جواب اون خانمو واسه من ترجمه میکرد.دربین سئوالات مژگان ازش پرسید:

"صوب نواخت گلدین؟" (یعنی:صبح کی اومدی؟)

 و اون خانوم با تبسم مبهمی که روی صورتش داشت و ما دلیلشو نمیدونستیم گفت: "آل ته"

ماهم که نمیدونستیم معنی این کلمه چیه هاج و واج به هم نگاه کردیم و زیر لب به هم میگفتیم این چی میگه دیگه؟آل ته یعنی چند؟

خلاصه بعد از کلی فکر و بحث دیدیم مریضمون درحالی که روسریشو جلوی دهنش گرفته تا ما صدای خندشو نشنویم میخواد یه چیزی بهمون بگه.وقتی گوشامونو خوب تیز کردیم فهمیدیم داره میگه شیش!!

اون موقع بود که شستمون خبردار شد که این خانوم دوساعته مارو سرکار گذاشته.سریع پرسیدم:"خانوم شما فارسی بلدین؟!!!!!"

اونم خیلی ریلکس گفت "آره"

اون لحظه بود که من و مژگان نمیدونستیم بخندیم یا از این که سر کار بودیم ناراحت بشیم.خلاصه با خنده بیمار محترم ماهم کلی خندیدیم.مژگان هم که کلی فسفر سوزونده بود تا بتونه چهار تا کلمه رو کنار هم بچینه و به خاطر دونستن یه زبون خارجه!!! پیش من کلی کلاس گذاشته بود ، حرصش گرفت و رفت پیش استاد و با هیجان همه چیو تعریف کرد. 

خلاصه استادم حسابی به ریشمون خندید و به من با طعنه گفت:  

"تا توباشی که بخوای از زیر کار دربری..."

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 12:19 توسط سپیده|

چند شب پیش خوابی دیدم که تعبیرشو درست و حسابی نفهمیدم.جالبه من به ندرت خواب میبینم شاید هر 4،5 ماه یکی ولی این دفعه با بقیه دفعه ها خیلی فرق میکرد.

خوابی که دیدم درمورد دنیای بعد از مرگ بود.توی خواب مردم و حتی جسممو که روی زمین افتاده بود دیدم.همین طور اون دنیارو که حساب و کتاب دقیق بود و برقرار.

نمیخوام خوابمو واستون تعریف کنم چون این یه وب عمومیه و همه جور آدمی ممکنه این پستو بخونه و جنبه همه مثل هم نیست ولی همین قدر میخوام بهتون بگم که دو تا نکته از این خواب دستگیرم شد.

اول اینکه آدمهایی رو از اون بالا داشتم میدیدم که اون آدم یا شاید فرشته همراهم میگفت قراره چندساعت دیگه اونا هم مثل تو بمیرن ولی ببین اصلا عین خیالشون نیست.اگه میدونستن اینور چه خبره محتاطانه تر عمل میکردن.(لازم به ذکره هیچ کدوم از اون آدمارو خوشبختانه نمیشناختم).از دیدن رفتار سبک اون آدمها خیلی خجالت کشیدم و تو خواب به خودم میگفتم من که آدمم و هیچم انقد ناراحت شدم و از کارایی که خودمم یه زمان تو دنیا انجام میدادم شرمم اومد.پس ببین خدا از دیدن بنده هاش تو این اوضاع چقد ناراحت میشه...

دوم هم اینکه همش توی فکر بودم که کاش بازم وقت داشتم و حتی یه لحظه بیشتر خانوادمو میدیدم و باهاشون زندگی میکردم.واقعا میگن قیامت یوم الحسرته راست میگن.اونجا همه جور آدمی بود هم خوب هم بد هم مثل من که تکلیفم نامعلوم بود و آخرم نفهمیدم کدوم طرفی بودم! ولی همه به نوعی ناراحت بودن و حسرت میخوردن.خوبا میگفتن کاش بیشتر کار خوب انجام میدادیم و جای بهتری میرفتیم.بدا هم که...

خلاصه لحظه ای که از خواب بیدار شدم خدارو صدهزار مرتبه شکرکردم که هنوز زنده ام ولی از فرداش متاسفانه باز همون آش بود و همون کاسه.

این پستو نوشتم تا هرچند وقت که نیاز به یه تلنگر داشتم بیام و دوباره خوابمو مرور کنم تا بفهمم عاقبت اعمالم چیه و یه کم به خودم بیام.

ببخشید سرتونو درد آوردم امیدوارم واسه شما دوستان خوبم هم مثل من یه تلنگری باشه تا بیشتر کارهای خوب انجام بدیم و بدیهامونو کنار بذاریم...

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 12:29 توسط سپیده|

تولد یکی از دوستان گروه 6 تایی ها در پیش بود. (پریسا جان را عرض میکنم). میخواستیم جوری تدارک جشن تولدش را ببینیم که بقول معروف او را surprised کرده و بویی از ماجرا نبرد. عصر بود. باید میرفتیم خرید. تقسیم وظایف نموده و من و زهرا خریدن کیک و... را تقبل کردیم. کلی پیاده روی نمودیم. از گرسنگی جانی در بدنمان نمانده بود، از مصیبت خوردن یک پیتزای ناقابل که بگذریم، در راه بازگشت سر چهار راه اتومبیلی با سرعت هرچه تمام جوری جلویمان پیچید که اگر فاصله چند سانتی مان نبود هم اکنون یا جان به جان آفرین تسلیم کرده بودیم یا در کمای مطلق به سر میبردیم! با استرسی که هنوز رخت از جانمان بر نبسته بود روانه شدیم به سمت قنادی. کیکی خریدیم. خریدهای دیگری هم داشتیم که اخرینش منتهی شد به سوپرمارکتی نزدیک ایستگاه خط واحد. نیاز به تعدادی تخم مرغ هم داشتیم. قصد بازگشت از سوپر نموده که چشممان روشن شد به جمال پریسا و دوستش که از قبل هماهنگ کرده بودیم قبل از ما بروند که احیانا در خیابان یکدیگر را نبینیم. اگر جعبه کیکی که دستمان بود را میدید همه نقشه هایمان نقش بر آب میشد!...
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 15:52 توسط مژگان|

سلام به همگی !...

تو این پست میخوام تولد ۲ نفر از دوستای گلمو تبریک بگم!

عکس متحرک تولد

اولیش تولد سمانه جونمه،

۵ مرداد سالروز تولدت مبارک عزیز دلم!

و پیشاپیش ۸ مرداد سالروز تولد سپیده عزیزمو تبریک میگم!...

(البته بخاطر تداخل با لیالی قدر زودتر بهت تبریک گفتم عسلم!..)

عکس متحرک تولد

تولدتون مبارک رفقا!!...

"بهترینها" رو براتون آرزو دارم!...

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 23:8 توسط مژگان|

سلامی خنک و گوارا خدمت بی ترمزی های عزیز،ببخشید که از بی امکاناتی یه مدت نبودیم....

از اومدنمون بگیم ...


با کلی دردسر رسیدیم دیارمون اوه نگو که از گرما انگار شیرجه زدی تو جهنم..به

محض رسیدن پریدم جلوی کولر این دیگه چه وضعیه؟؟!!!؛بعد نهار قرار شد یه کم

بخوابیم مگه خوابمون می برد عین بی جنبه ها به تخت و اتاق تک نفری عادت

نداشتیم فقط قرار بود جلوی خراسونی ها سر کلاسا بخوابیم و آبرومون بره این

دیگه چه وضعیه؟؟!!...تازه اینو بگم بابام اومد در اتاقو ببنده که راحت بخوابم حواسم

نبودفک کردم سرپرست خوابگاهه گفتم اقا یالله بگو...دیدم بابامه کلی خندیدیم..

تمام کلاسایی که میخواستم برم هم از گرما بی خیال شدم...بعد رفتم در جمع

خانواده،پدر مشغول مطالعه،مادر مشغول کار خونه،برادر پشت اینترنت،منم حیرون

می چرخیدم،تلویزیونو میزنی..صدا میاد کانال رو عوض نکن اخبار داره آخه این دیگه

چه وضعیه؟؟!!!وقتی دوری یه عالمه درد سر داری وقتی هم میای اینقد از تمدن

دورمیشی که کلی دردسر میکشی از بس قاشق و چنگال گم میکنی و سر سفره

خوابگاهی میشینی یادت میره...تازه لهجه رو نگو که سوتی دادم

حسابسی..سرغذا لیوان آب رو ریختم یهو گفتم بییی تف!!!همه چپ نگا کردن که

آب شدم...آقا این دیگه چه وضعیه؟؟!!!

درد ما ها رو فقط راه دوری ها درک میکنن...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 13:13 توسط مدیر وبلاگ|

و باز هم شب امتحان ولی این بار مجهزتر از ترم پیش...

کلبه ای ساخته ام بس فقیرانه در حوالی تراس کوچک اتاق گرچه ساده و بی آلایش است و منظره اش به سمت باغهای سرسبز و گلهای نوشکفته نیست لیکن صفایی دارد به وسعت دریا و خلوتی دارد بس عارفانه.

از دیگر امکانات ترم جدید بگویم که بس گفتنی است.طعامی بس شاهانه و باز هم جمعه هایی بس غریب با شکمهای گرسنه.(این تصویر تبلیغاتی نیست لطفا اشتباه نگیرید.)

از رطبهای تر و تازه خوابگاه برایتان بگویم که مآموران یتیمکده آنها را در دستکش های یکبار مصرف به این شکل به ما عرضه می دارند.

دیگر چه بگویم از این همه امکانات خوابگاه؟!

کولرهای اتاقهایمان برقرار ، وایرلس و اینترنت و هرچه بخواهیم در دسترس است.نمی دانم چرا با این همه، چرا توان مقاومت در برابر امتحانات و خواندن جزوه های تازه از فتوکپی درآمده برایم انقدر سخت شده است آخر حیف این همه امکانات نیست که به هدر رود؟!!

آخر مسلمانی کجاست؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 14:53 توسط سپیده|

چقد اینجا سوت و کور شده... خداییش گفتیم ۶ تاییم ولی جز منو سپیده تقریبا کسی آپ نمیکنه...سپیده بیا اسم وبو بذاریم ما ۲ تا! چطوره؟ البته این آخریا که من و اون هم...

 هفته بعد امتحاناس. تا ۲۰ تیر!!! فک کنید! خیلی ظلمه... همه اندر اوقات فراغت بعدش ما!... توجه کردم همیشه خودم موقع امتحانا میام وب آه و ناله راه میندازم...خب یکی نیس بگه میشستی درستو میخوندی بچه! وای چی بگم دوباره از تنبلی هام!... کلی کار انجام نشده و درس نخونده رو هم جمع شده! خدا به داد برسه... موفق باشین دوستان + خودم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 1:40 توسط مژگان|

مژگا‏ن جونم تولدت مبارک

ایشالا120 ساله که نه زیاده ولی تا هروقت که من عمرکردم زنده بمونی آخه نه من طاقت زندگی بعد ازتورو دارم نه میدونم توداری...

این گلها هم کادوی تولدت البته اصلیشو شب که واست تولد گرفتیم تقدیمت میکنم...

**دوست دارم**

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392ساعت 13:50 توسط سپیده|

  روز جهانی ماما مبــــــارک!!!

                

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:0 توسط مدیر وبلاگ|


آخرين مطالب
»
» شرح حال یا ضد حال؟!!
» تلنگر
» یک روز خوب!...
» Happy Birth Day !!...
» آخه این چه وضعیه؟؟!!!
» شب امتحانی دیگر
» کو 6 تاااااااااا؟!!!!
» تولدت مبارک
» روز ماما!..
Design By : Pars Skin