X
تبلیغات
اینجا ترمز بزن
   فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                    

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 | 22:34 | نویسنده : 6تایی ها |
مژگا‏ن جونم تولدت مب‏ارک ایشالا120 ساله که نه زیاده ولی تا هروقت که من عمرکردم زنده بمونی آخه نه من طاقت زندگی بعد ازتورو دارم نه میدونم توداری...



تاريخ : جمعه سوم خرداد 1392 | 13:50 | نویسنده : سپیده |
  روز جهانی ماما مبــــــارک!!!

                



تاريخ : یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 19:0 | نویسنده : 6تایی ها |

دوباره سلام امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشین.خدارو شکر به سلامتی رفتم و برگشتم با یه عالمه خاطره های شیرین و به یاد موندنی.ولی قشنگ ترین لحظه ای که فکر کنم هیچوقت دیگه تو زندگیم تکرار نشه لحظه اولین نگاه به کعبه هست که واقعا از ته دل آرزو می کنم دوباره واسم اتفاق بیفته.همینطور واسه شما...

 میخوام از مدینه شروع کنم تا به اون لحظه برسم.روز ششم سفرمون بود تازه از مسجد النبی اومده بودیم.از یه طرف ناراحت بودیم که باید از این شهر ساکت و غریب بریم و از یه طرف شوق دیدن خونه خدا همه وجودمونو پر کرده بود.خلاصه ناهار خوردیم و لباسای سفید احراممونو پوشیدیم و باذوق و شوق چند تا عکس از خودمون گرفتیم.بعدش همه وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم مسجد شجره تا اونجا نیت کنیم و باگفتن لبیک محرم بشیم...



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 | 13:24 | نویسنده : سپیده |
به امید خدا از شنبه راهی میشویم برویم سر کار!...یک هفته از 8 صبح تا 6 عصر باید جان بکنیم و نانی بیاوریم سر سفره برای زن و بچه مان... چه میشود کرد. زندگی ها سخت تر شده.حذف ارز مرجع و سفت و سخت تر شدن تحریم ها نیز شده است قوز بالا قوز!...گذشته از مزاح به عرضتان برسانم که نمیدانم چه شد و به مخیله وزارت بهداشت یا انجمن پرستاری کشور یا دولت و...(در کل چه میدانم!) خطور کرد که باید سلامتی مردم کشور را بپاییم!... در طرحی به نام پایش سلامت ایرانیان!... البته خیلی هم خوب است که دولت با گرفتن قد و وزن و فشار مردم سلامتی شان را ارزیابی کند...گرچه عوایدی هم جز رشد و به احتمال زیاد با وضع اقتصادی کنونی پس روی سایز شکم و امثالهم ندارد. که این چیز ها هم دیگر گفتن ندارد. طرف خودش میفهمد دیگر...

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 | 13:19 | نویسنده : مژگان |

سالها حیران پی راز آمدم

 

گشتمش لیکن تهی باز آمدم

 

عاقبت نالان و با خونی به دل

 

خالصانه بر سر اعجاز آمدم

 

 

با سلام خدمت همه دوستان و هم دانشگاهی های محترم.

بالاخره لطف خدا شامل حالم شد و روزی که چند ماهه دارم انتظارشو میکشم نزدیکه.

امیدوارم اگه با حرفام کسیو ناراحت کردم یا ناخواسته باعث رنجش کسی شدم منو ببخشید.

نائب الزیاره همتون هستم و واسه همتون دعا میکنم.

 

به خدا میسپارمتون.خداحافظ



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | 10:29 | نویسنده : سپیده |
سلام! ۱۳ مون هم بدر شد... سپیده جون عیدو با آپ تو شروع کردیم، منم با این آپ تمومش میکنم... امیدوارم تعطیلات به همه خوش گذشته باشه. گرچه اینجور موقع ها دل من بیشتر میگیره... چندتا عکس میذارم که امروز گرفتمشون.خیلی تعریفی نیس، فقط یه یادگاریه از ۱۳ فروردین سال ۹۲...

 

 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 | 23:20 | نویسنده : مژگان |
سلام به همه...

هرچی صبرکردم تا یکی از بی ترمزیا آپ کنه دیدم خبری نیست.مثل اینکه مژگان جان باید آپ کنی و آپ کنم!!!

ولی بی خیال مهم اینه که یکی از بی ترمزیا اومده تا سال جدیدو پیشاپیش به همه دوستامون تبریک بگه و واسه همشون بهترین روزارو آرزو کنه.

راستی چندتا عکسم واسه این که یه کم جو عید بگیرمون گذاشتم که حال و هوامون عوض شه.

این عکس هفت سین پارسالمونه که خودم چیدمش

(ببخشید اگه یه کم تاره چه میشه کرد تا حرفه ای شیم طول میکشه)

 

 

 

 

و اینم ماهی عید پارسالمونه که ازتون خواهش میکنم چشمش نزنین چون ماشالله ماشالله هنوز داره نفس می کشه و با این که دوستشو در سقوطی ناگوار از دست دادیم ولی نانی هنوزم بینمون هست...

 این قهرمان تو خونمون رکورد زنده موندن ماهیو شکسته...

 

 

حالا وقتشه تو این روزهای پایانی سال یه تکونی به خودمون بدیم و خونه دلمونو آب و جارو کنیم.

امیدوارم هیچ دلی این روزا غم و غصه نداشته باشه هرکی با هرکی قهره همین الان آشتی کنه و هیچ عزیزی تو لحظه تحویل سال رو تخت بیمارستان نباشه.

الهی آمین

یادتون نره سالی که نکوست از بهارش پیداست...

دوستون دارم

 پیشاپیش عیدتون مبارک



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 12:52 | نویسنده : سپیده |

آقا مردیم از این بی امکاناتی!...دانشگاه وایر لس نداره؛ واسه هر کاری باید فرتی بری سرور دانشکده. اونم چه سروری!معمولا از ازدحام زیاد جای سوزن انداختن هم نیس. حالا اینش به کنار، گیریم جا هم گیرت اومد میری میشینی پشت سیستم باید قبلش از فیلتر تعبیه شده بگذری! خب...رمز و کد عبورو هم میزنی، به! میبینی ارور میده. خلاصه باید واسه بار صدم بری پیش مسئول مربوطه که یا میتونه کاری واست بکنه یا نمیتونه! خلاصه این پروسه همیشه تکرار میشه...شانس ما هم که داااااااغون! همیشه وضعمون همینه! واسه همین اومدیم کلمه عبور و شماره دانشجویی برخی دوستان رو بدون اطلاعشون به خاطر سپردیم که هر وقت کارمون گیر کرد استفاده کنیم!

آقا یه روز باتفاق بر و بچز رفتیم سرور.بنده هم با رمز زهرا جان طبق معمول وارد سیستم شدم. بنده خدا زهرا هی میچرخید این ور اون ور که چرا سیستم واسه من باز نمیشه! ماهم به روی خودمون نیاوردیم که چیکار کردیم... یه بار دیگه هم این قضیه تکرار شد.دیگه آخرش وجدان درد گرفتم و به گناه خویش اعتراف کردم. زهرا جان خونش به جوش اومد! کلی دعوا که تا الان سر کارم گذاشتی! خیلی نامردی...بین اون همه بحث دراومدم: خب چی شده حالا!... با رمز پریسا برو!

حضار همه در کف پررویی بنده مونده بودن و چیزی جز چند جفت چشم گرد شده تو اون جمع خودنمایی نمیکرد. خندیدم و گفتم شوخی کردم بابا... زهراجان دوباره عرض کردن:تو خونه هم با رمز من میری تو سیستم؟ ایندفعه چشمای من داشت از تعجب در می اومد! بلافاصله پریسا در اومد: مژگان واقعا این کارومیکنی؟!... یهو اتاق از خنده مون منفجر شد!...

خلاصه نتیجه اخلاقی اینکه ما هم توبه کردیم دیگه حق الناس رو نخوریم!...



تاريخ : جمعه چهارم اسفند 1391 | 14:4 | نویسنده : مژگان |
سلام به همه ی دوستایی که مث ما 6 تاییا شب امتحانین...

امیدوارم تااین جا امتحاناتونو خوب داده باشین و با خوبی و خوشی امتحاناتونو پاس کرده باشین.یه خاطره جالب از چند شب قبل می خوام براتون بگم که یکی از سخت ترین شبهای زندگیمون بود.البته این چیزی که میخوام بهتون بگم توصیف یه شب از شبهای امتحان مادانشجوهاست.

دیشب ساعت 2 بود و همگی باچشمهای ورم کرده و قرمز مشغول خوندن جزوه هامون بودیم .نمی دونم چرا یه دفعه منظره اتاق توجهمو به خودش جلب کرد!

هرکدوم یه چادر به ضلع طولی تختهامون آویزون کرده بودیم و دور تا دور آزاد تختمونو باهاش پوشونده بودیم تا چشممون به هم نیفته و حواسمون پرت نشه غافل از این که با این کارمون از شدت تاریکی زیر چادرها همگی چرت میزدیم.تختهای بالا هم که از این نعمت بی بهره بودن به نوعی دیگه باچشمهای نیمه بسته مثل معتادایی که مواد بهشون نرسیده روی کتاب چمباتمه زده و بودن و هاج و واج جزوه هاشونو ورق می زدن.من هم مثلا برای رفع خستگی و استراحت بین اووون همه! درسی که خونده بودم گوشیمو دستم گرفته بودم و بازی میکردم.

وقتی به بچه ها هم گفتم توجه کنن همه تاچنددقیقه به وضعمون می خندیدیم.باصدای خنده هامون سمانه که درحالت نشسته با یک لبخند کودکانه روی جزوه هاش خوابش برده بود از خواب پرید و گفت بچه ها خیلی نامردین داشتم خواب می دیدم که همه با هم تو کنسرت آقای بوووق هستیم.خیلی داشت خوش می گذشت چرابیدارم کردین؟

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای ناله ی زهرا بلند شد که می گفت بچه ها آخه استاد کی اینارو درس داد که مانفهمیدیم؟عمر چقد زود می گذره...

مژگانم گفت آره بابا نزدیک به 17 تا جزوست ولی من هنوز تو سومیش گیرکردم.منم مث همیشه از همه بی خیال تر گفتم بچه ها نگران نباشین مگه استادا دلشون میاد مارو بندازن و نذارن ترم بعد کارآموزی بریم؟

خلاصه همه زدیم به در بی خیالی و پریسا رفت واسمون چای گذاشت.یه آهنگ شاد گذاشتیم و شروع کردیم به گفتن و خندیدن...بعدش هم به هم شب بخیر گفتیم و باخیال راحت خوابیدیم.

 



تاريخ : دوشنبه دوم بهمن 1391 | 12:30 | نویسنده : سپیده |
  • یک گرافیک
  • شیر شاه